مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
125
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خبر او آگاهى يابند . درحال ، سرهنگان ، هريك بسوى اقليمى سوار شدند . ايشان را كار بدينجا رسيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و سى و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك شاپور ، لشگريان بجستجوى فخرتاج بفرستاد . و اما غريب ، ده روز همىراه سپرد . روز يازدهم ، گردى بزرگ پديد شد . چون غريب آن گرد بديد ، اميرى را از عجم فرمود كه خبر آن گرد باز آورد . فرستاده ، اسب بسوى گرد رانده ، جويان شد . گفتند : ما از قبيلهء بنى هطال 14 هستيم و امير ما صمصام بن جراح است و پنج هزار سواريم و از بهر غنيمت همىگرديم . فرستاده بازگشت و خبر بغريب بازگفت . غريب بمردان بنى قحطان و سواران عجم بانگ برزد كه : بجنگ آماده شويد . ايشان آماده گشتند و همىرفتند كه اعراب برسيدند و الغنيمه الغنيمه همىگفتند . آنگاه غريب بانگ بر ايشان زد و گفت : يا كلاب العرب ، خداى تعالى شما را ذليل و خوار خواهد كرد . پس از آن بر ايشان حمله كرد و نام خداى بزرگ بر زبان راند و از دين ابراهيم خليل عليه السلام يارى جست . پس در ميان آن دو گروه ، قتالى سخت و جنگى بزرگ واقع شد و تا هنگام شام ، يكديگر را همىزدند و همىكشتند . چون تاريكى ، جهان را بگرفت ، دليران از هم جدا گشتند . غريب ، قوم خود را تفقد كرد . پنج تن از بنى قحطان و هفتاد و سه تن از عجم كشته يافتند و از قوم صمصام بيش از پانصد تن هلاك شده بودند . صمصام با خود گفت : من در تمامت عمر ، قتالى چون قتال اين جوان نديده بودم كه گاهى با شمشير و گاهى با عمود مقاتله مىكرد . و لكن فردا من در ميدان با او مبارزت كنم و اين جدال از ميان بردارم . و اما غريب چون بميان قوم خود بازگشت ، ملكه فخرتاج ، او را ملاقات كرد و از وقوع اين حادثه ، محزون و گريان و هراسان بود . پيش